1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

فوتبال و دوستی

احمد هنگام صرف غذا، با مادرش در مورد احترام به انسانها صحبت می کند و اینکه هر انسانی فقط به سبب انسان بودن قابل احترام است و رنگ پوست و مذهب و ملیت و قومیت دلایل خوب بودن یا بد بودن انسانها نیست.

احمد در تیم فوتبال مکتب فارورد است. احمد امروز روز خوبی ندارد و در مسابقه فوتبال، سه چانس بسیار خوب را نمی تواند گول کند. بازی کنان تیم بر افروخته اند، مخصوصاً غفور. غفور احمد را با کلمات دور از ادب دشنام می دهد. احمد نمی تواند تحمل کند و با غفور دست و گریبان می شود. غفور چون قوی تر است، احمد را به زمین می اندازد و با مشت و لگد به جان وی می افتد. احمد ناگهان فریاد بلندی می کشد و غفور بس می کند. احمد خود را تکان داده نمی تواند. غفور و همه بازی کنان تیم، احمد را به حال خودش می گذارند و می روند.

احمد عصبی و سخت آزرده است. در حالیکه اشک می ریزد، کوشش می کند خودش را به یکی از دراز چوکی ها برساند اما نمی تواند حرکت کند. احمد صدای کسی را می شنود که می پرسد: "می توانم کمکت کنم؟" یکی از شاگردانی که تازه در مکتب احمد آمده است و احمد با وی معرفت ندارد. این جوان خیلی محجوب و کم حرف است. احمد شنیده است که دیگران با تمسخر در باره ی وی حرف زده اند.

Sikhs wait for customers at their shops in downtown Kabul, Afghanistan, Wednesday, May 23, 2001. According to Taliban's Religious Police Minister Mohammed Wali, Hindus living in Afghanistan will be required to wear an identity label on their clothing to distinguish them from Muslims. The new law will only be meant for Hindus because there are no Christians or Jews in Afghanistan and Sikhs can be easily recognized by their turbans. (AP Photo/Amir Shah)

سیکها و هندوباوران در افغانستان دوشادوش سایر اقوام این کشور زندگی می کنند.

رنجیت از هندو های افغان است. احمد نمی خواهد که رنجیت وی را کمک کند و با قهر می گوید: "برو گمشو!" رنجیت به احمد نگاه می کند و با دل افسرده می رود. احمد متوجه اشتباهش می شود و سخت پشیمان می گردد زیرا والدینش برای او آموخته اند که هر انسانی را گذشته از قومیت، رنگ پوست و دینش باید احترام کرد.

روز بعد که احمد با چوب دست به مکتب می آید، با غفور سر می خورد. غفور ارچند از عمل اش پشیمان است اما نمی خواهد معذرت بخواهد و با تمسخر به احمد می گوید: "بی کفایت، می خواهی دل ما برایت بسوزد؟!" غفور و دیگران احمد را تنها گذاشته و می روند. فقط یک نفر پهلوی احمد می ماند و آن رنجیت است. رنجیت بی آنکه حرفی بزند، بکس احمد را گرفته و تا صنف برایش می برد. احمد هراس دارد که با نزدیکی با رنجیت، دیگران ترک اش کنند اما احمد که حالا همه ترک اش کرده اند، نیز به دوست نیاز دارد و برای رنجیت می گوید که اگر امکان داشته باشد، می خواهد بعد از ظهر در خانه ی که درش باز است و کسی در آنجا زندگی نمی کند با هم ببینند، رنجیت قبول می کند.

احمد این محل را خیلی دوست دارد. هیچ کسی در آنجا نمی رود زیرا مردم فکر می کنند که این خانه جن دارد. احمد می خواهد این خانه را برای رنجیت نشان بدهد و از جانب دیگر چون احمد نمی خواهد که دیگران وی را با رنجیت ببینند، وعده ی ملاقات را در این خانه می دهد.

رنجیت در محل ملاقات حاضر می شود و در دستش یک توپ است. او برای احمد حکایت می کند که چون در مکتب قبلی شاگردان با عث اذیت و آزارش می شدند مکتب را تیدیل کرد و حالا در این مکتب نیز آزار می بیند. احمد جگرخون می شود و صحبت را عمداً تغییر می دهد و در مورد فوتبال حرف می زند. رنجیت برایش می گوید که همیشه دور از چشم دیگران تمرین می کند و مانند وی یک فارورد خوبی است. احمد لبخند می زند. چون احمد هنوز نمی تواند درست حرکت کند، رنجیت با توپ کار های جالبی می کند و احمد با دیدن توانایی رنجیت، با احترام و علاقمندی به وی نگاه می کند. احمد فکر می کند که می تواند با رنجیت دوست شود و اما عکس العمل دیگران چه خواهد بود؟!

Zu sehen sind zwei Jugendveranstaltungen in der Provinz Kundus in Afghanistan. Die Bilder hat uns unser Kollege Mohammed Saber Yusufi am 10.05.2011 aus Kundus geschickt. Alle Rechte gehören der DW.

فوتبال از ورزش های مورد علاقه مردم افغانستان می باشد

احمد در خانه هنگام صرف غذا با مادرش در مورد احترام به انسانها صحبت می کند و اینکه هر انسانی فقط به سبب انسان بودن قابل احترام است و رنگ پوست و مذهب و ملیت و قومیت دلایل خوب بودن یا بد بودن انسانها نیست. احمد از رنجیت حکایت می کند و می گوید که اگر با وی دوستی کند و دیگران بفهمند، همه او را ترک خواهند کرد و از تیم فوتبال نیز بیرونش می کنند، لهذا این دوستی برایش گران تمام خواهد شد. مادرش می گوید که خودش باید تصمیم بگیرد. احمد می خواهد بداند که تا چه وقت نمی تواند در بازی های فوتبال شرکت کند و داکتر معالج اش می گوید که حد اقل یک هفته ی دیگر باید صبر کند.

غفور در صحن مکتب نزد احمد آمده و از وی معذرت می خواهد و می پرسد که در مسابقه ی آخر هفته اشتراک خواهد کرد یا نه. احمد که نمی خواهد تنها بماند و بی کفایت صدایش کنند، جواب مثبت می دهد. در همین لحظه رنجیت نزدیک احمد می آید و سلام می دهد. احمد اما با سردی سلام می دهد و رویش را بر می گرداند. غفور از احمد می پرسد که آیا رنجیت را می شناسد و احمد جواب منفی می دهد اما قلبش به شدت می زند.

Yama Yakmanesh, afghanischer Schriftsteller und Dichter. Foto: Najibullah Zyarmal am 03.02.2011

یما ناشر یکمنش، نویسنده این داستان

در روز مسابقه، احمد احساس خوبی ندارد زیرا می داند که چون هنوز کاملاً خوب نشده است، نباید در مسابقه اشتراک میکرد. احمد در هنگام مسابقه بسیار درد شدید دارد اما برای اینکه بی کفایت صدایش نزنند، چیزی نمی گوید. او در میان تماشاگران رنجیت را می بیند. مسابقه تا حال 2 در مقبل صفر به نفع تیم مقابل جریان دارد. احمد دیگر نمی تواند پایش را حرکت بدهد و به زمین می افتد. احمد را جهت تداوی از میدان بیرون می آورند و او برای مربی می گوید که لطفاً رنجیت را داخل بازی کند. مربی با تعجب می پرسد که آیا رنجیت می تواند خوب بازی کند، احمد می گوید که مطمئن باشد که وی بازی کن خوبی است. احمد با وجودیکه می داند که با آمدن رنجیت در تیم، دیگر نمی تواند فارورد اول باشد اما با آنهم این پیشنهاد را می کند. تماشاچیان بی قرار اند و بی صبرانه فریاد می کشند که بازی باید ادامه یابد. مربی وقتی حرفهای احمد را در مورد رنجیت می شنود، رو به جانب دیگران کرده و می پرسد که آیا درست است انسانی را از خود دور کنیم فقط به خاطر اینکه عقیده ی دیگری دارد. همه سکوت می کنند. غفور که بعد از بیرون شدن احمد از میدان، بازوبند کپتانی را در بازویش دارد، به آمدن رنجیت رضایت نشان می دهد و احمد خیلی خوش می شود.

رنجیت دو گول می زند و یک پاس بسیار خوب می دهد که گول می شود. تیم احمد 3 در مقابل 2 بازی را می برد. احمد برای رنجیت می گوید که او بهترین دوست است و از اینکه با وی به سردی برخورد کرده است خجالت می کشد و معذرت می خواهد و اضافه می کند که بهر حال وی (احمد) فارورد بهتری است. رنجیت می خندد و می گوید که شاید و شاید هم نه. هر دو می خندند و رنجیت احمد را کمک می کند و هردو با خوشی و رضایت استدیوم را ترک می کنند.

نویسنده : یما ناشر یکمنش

ویراستار : نصرالله نوری

DW.COM