1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

عبدالوهاب مددی و نیم قرن موسیقی (1)

در سلسله برنامه «یک پنجه ساز؛ گپی با هنرمند»، این بار عبدالوهاب مددی معرفی می گردد، هنرمندی که به دلیل اشتیاق زیادش به آوازخوانی، بارها لت خورد و روزها رنج کشید، اما این مشکلات مانع راه او نشد.

عبدالوهاب مددی، هنرمند مشهور افغانستان مقیم آلمان

عبدالوهاب مددی، هنرمند مشهور افغانستان مقیم آلمان

بخش نخست

پیکی برای ماه

آن روز احساس عجیبی داشت. یکی از روزهای 1347 خورشیدی بود. چیزی در درونش می چرخید. شاید ضربان قلب او بود که در رقص آمده بود. برای یک لحظه فکر کرد تمام اعضای بدنش کاری جز حساب کردن این ضربان ندارد. حس کرد خونش برخلاف روزهای دیگر داغ است. شاید رویش سرخ شده؟ رو به روی آیینه ایستاد. تصویر خود را اما نمی دید. خاصیت آینگی در آیینه ها نمانده؟ چه احساسی است این؟ بر خود نهیب زد: مگر نمی بینی؟ نمی دید. دلتنگی، عرصۀ کار را بر او تنگ کرده بود. پاهایش بی اختیار او را به هرسو می کشاند. این جا می آمد. آنجا می رفت.

هر جا می رفت که مگر قرار یابد، کجا بود مگر قرار؟ طالب بیقرار شده بود اما قرار نمی آمدش. داخل استدیو شد. پنجه های چالاک ربابی یک مشت حکایت تازه از سینۀ آن ساز کهنسال بدر آورده بود. او اما نمی فهمید. چند وجب دورتر از ربابی، مردی بی خیال با سارنگ خود در گفتگو افتاده بود. او هم؟ نالۀ نی که بلند شد، پاهایش لرزید. این نینواز او را از کجا می شناسد که تصویری چنین زیبا از او کشیده؟ ظن او به یقین بدل شد. بله، خودش است. امروز هرجا فقط اوست. در آیینه اوست. در ترنگ سازها اوست. بر ورق کاغذ سفید اوست. در قاب پنجره اوست؛ در هرجا اوست.

عبدالوهاب مددی از چهره های نامدار موسیقی افغانستان است

عبدالوهاب مددی از چهره های نامدار موسیقی افغانستان است

بی اراده کشانده شد سوی دفتر آن معلم آشنا. از دوران مکتب در هرات و ساعت درسی زبان فارسی، رضا مایل هروی را می شناخت. در آن روزگار او مسوولیت بازبینی اشعار را در رادیو افغانستان داشت.

استاد، به دادم برسید!

چه شده؟ چه گپ است؟

استاد، سخت یاد کرده ام او را. هر سو می بینم، به هر چه می بینم، فقط چهرۀ اوست.

از کی حرف می زنی؟

از او. دلتنگ او شده ام. امروز بر هرچه نگاه می کنم، جز عکس او نمی بینم. استاد، برای این شاگرد تان شعری بسازید که حرف های دلش را به یارش برساند.

برو گمشو! شعر فرمایشی نمی سازم

استاد، او نامزدم است

ها، نامش چیست؟

ماهرخ!

یکی دو روز بعد، رضا مایل هروی ورقی به دستش می دهد. نیم نگاهی که بر آن می اندازد، می داند که حرف های دلش را سروده؛ از تعمیر رادیو خارج می شود. غرق خیالات، از کنار دیوارها و درخت ها و آدم ها می گذرد. خلوتی در ذهن خود می سازد و با سُرهای موسیقی به حرف زدن آغاز می کند. فراموش می کند که کسی یا چیزی در ماحولش است. از تعمیر رادیو به سوی میدان هوایی، پیاده به راه می افتد. در دستش ورق شعر و در چشمش تصویر او. آن دم، از تمام آدم های دنیا فقط یک تا را برگزیده. او برایش مرکز عالم شده. از همان راه دوباره پیاده بر می گردد و مستقیم می رود استدیو و پشت پیانو می نشیند. آهنگ و نغمۀ آن کاملاً آماده شده است. آن را به استاد سلیم سرمست می دهد و دو سه روز بعد پیام او از لای امواج رادیو به هرات می رسد که:...ماه من این لحظه یادت می کنم...

این آهنگ در میان آن های که از گلوی او خوانده شده همچون ماه آسمان، فرد است و در ثبت شده های موسیقی ما یکی از ماندگارترین های آن به حساب می رود.

"با همین آهنگ فهمیدم که جادوی عشق چه کار می تواند بکند".

از هرات تا هامبورگ

امیر محمد فرزند دوست داشتنی پدر بود. از بس سخی و جوانمرد و گشاده دست بود همه او را غازی جان می گفتند. دو کار دوست داشتنی او که بیشتر اوقات خود را با آن می گذشتاند، رفتن به مسجد و نشستن کنار جوی آب و نان دادن ماهی ها بود. پدر امیر محمد، ولی محمد از جمله خوانین و زمینداران هرات به حساب می رفت و سیزده سال خزانه دار میمنه بود. ولی محمد لقب خوانین سوار داشت که در صورت ضرورت با چهل سوار به خدمت پادشاه حاضر می شد.

مددی با جان بیلی و ورونیکا دبل دی در انگلستان

مددی با جان بیلی و ورونیکا دبل دی در انگلستان

امیر محمد حدود چهل و پنج ساله بود که با دختر کاکای خود، گوهرتاج، پیوند زندگی مشترک بست. حاصل این پیوند یک پسر بود که در سال 1318 خورشیدی در قریۀ "ترکان سفلی" در ولسوالی انجیل ولایت هرات چشم به جهان گشود. کودک را عبدالوهاب نام کردند. عبدالوهاب هنوز نه ماهه بود که کولرا در هرات بروز کرد و پدر را پس از سه روز افتادن در بستر بیماری، برای همیشه از او جدا ساخت. آن روز با پدر، هشتاد جنازۀ دیگر را به آغوش خاک گذاشته بودند.

پنج شش سالی که از مرگ پدر گذشت، مادر را به پسر مامایش دادند. پدر اندر که عبدالوهاب او را کاکا صدا می زد، در ولسوالی کُشک ولایت بادغیس منشی بود. چند صباحی را عبدالوهاب در بادغیس به سر برد و پس از آن که دوباره به هرات آمد، مسوولیت او را به کاکایش سپردند. خانم کاکا، خالۀ او بود.

در شهر هرات عبدالوهاب شامل مکتب شد و تا صنف هشتم را در لیسۀ سلطان غیاث الدین غوری به درس خواندن ادامه داد. از همین جا، همان گونه که خود همیشه می گوید، اولین مهاجرتش آغاز شد. در سال 1334 خورشیدی از شهر خواجه عبدالله انصاری افتاد به دامان آسمایی و شیردروازه. صنف هشتم و نهم را در کابل در مکتب ابن سینا خواند و پس از آن که در امتحان هیأت امریکایی کامیاب شد، شامل مکتب تخنیک ثانوی گردید.

سال 1338 خورشیدی از آن مکتب فارغ شد و برای یک سال کورس های هواشناسی را تعقیب کرد. در سال 1339 خورشیدی در ریاست هوایی ملکی کارمند ادارۀ هواشناسی شد و قریب به پنج سال در میدان هوایی کابل مصروف به کار گشت. بعد از آن در اثر تقاضای سیدقاسم رشتیا وزیر مطبوعات وقت در سال 1343 خورشیدی در رادیو افغانستان شروع به کار کرده و عضو مدیریت موسیقی شد. در آغاز کار خود با مشاور نشراتی رادیو "مستر گلیزر" آلمانی در ترتیب کردن آرشیف موسیقی غربی همکاری کرد.

در سال 1965 میلادی در جمع چهار نفری اولین ژورنالیستان افغان از جانب "فریدریش ایبرت شتیفتونگ" بورس تحصیلی دریافت کرد. دیگران یک سال و او دو سال را در شهر کُلن آلمان در رادیو "دبلیو دی آر" به آموزش پرداختند. او در پهلوی آموزش های ژورنالیستیکی به آموختن تاریخ و تیوری موسیقی در مکتب "راینشه موزیک شوله" که مربوط کانزرواتوریم شهر کُلن بود نیز مشغول شد. زمستان 1345 خورشیدی به کابل برگشت و از آغاز 1346 خورشیدی به حیث مدیر موسیقی رادیو افغانستان تعیین گردید. بار دوم در سال های 1972 تا 1974 میلادی در همانجا به آموختن در رشتۀ ژورنالیزم رادیو و موسیقی ادامه داد.

تا سال 1366 خورشیدی در شعبات مختلف رادیو و تلویزیون افغانستان به حیث مدیر موسیقی، مدیر آرشیف موسیقی و مدیر عمومی پروگرام های موسیقی مصروفیت داشت. از ماه اسد 1363 خورشیدی تا اوایل 1366 به حیث رییس موسیقی رادیو تلویزیون افغانستان به کار پرداخته و پس از آن در همین سال در اتحادیۀ انجمن های هنرمندان شروع به کار کرد. در سوم اسد 1368 به حیث رییس انجمن موسیقی اتحادیه هنرمندان تعیین گردید.

او پس از آن که غارت و تاراج دارایی های اتحادیه را به واسطۀ فاتحان کابل به چشم خود می بیند، در سنبلۀ 1371 خورشیدی به هرات می رود. رسیدن او به زادگاهش مقارن به خاک سپردن برادر جوان اوست. سه ماه بعد به ایران مهاجرت می کند. بعد از شش سال از ایران به آلمان می آید و تا امروز در شهر هامبورگ به سر می برد.

او در سال 1347 خورشیدی با دختر عمۀ خود، ماهرخ، ازدواج کرده و صاحب دو دختر و دو پسر و چهار نواسه است که هیچ یک از فرزندان، راه و رسم پدر را برنگزیده است.

شفق از موج دریا می زند سر

عبدالوهاب شش هفت ساله بود که مادر با خانوادۀ جدید به ولایت بادغیس کوچید. یکی از اعضای خانواده، ولسوال یا به گفتۀ آن روز حاکم کُشک مقرر شده بود. رباط سنگی مرکز ولسوالی، جایی بود که پدر اندر آنجا منشی حاکم جدید مقرر شد. روزها که هر کس به کاری مشغول می شد، عبدالوهاب در تلاش یافتن همبازی می شد. مردم تنگ دست آن جا کودکان خود را به جایی به نام مکتب نمی فرستادند. هنگام نان آوری، آن کودکان باید مانند اعضای بالغ خانواده دیگران را دست و بازو می دادند.

کمی که ده و درخت آنجا را شناخت، با کودکان همسن و سال خود طرح دوستی ریخت. دوستان او شبانان کوچکی بودند که روز را در دشت و صحرا و در دامن طبیعت به نگهداری و چراندن رمه های خود می گذراندند. وقتی چشم های شان از پاییدن رمه، خسته و از دیدن طبیعت، سیر می شد، فریاد شان به آسمان می رفت و با آواز کودکانه آغاز به خواندن می کردند. دامن فراخ طبیعت چنان بود که که هر قدر بلند می خواندی، کسی خم به ابرو نمی آورد و فقط سکوت بود که اشاره می کرد، بخوان! بلندتر بخوان!

این دستۀ صحرایی موسیقی، آرام آرام دل عبدالوهاب کوچک را به دست آورد و گاه جرأت می کرد با آنان همنوا شود. دوستی ها که بیشتر شد، آواز او هم بلندتر شد. پهنای دشت ها را جز با صدای بلند نمی شد به مبارزه طلبید. روزها با آن شبانان کوچک چیزهای را می خواند که آنها به آن خواندن های سرحدی می گفتند. دوباره که به هرات برگشت، شب ها به یاد دوستان صحرایی خود دلتنگ می شد و از ترس این که دیگران را نیازارد، در زیر لحاف با خود می خواند:

شفق از موج دریا می زند سر/ چو لعل از سنگ خارا می زند سر

از آن شبانان، جز بلند خواندن را نیاموخته بود. بانوی عزیزی که در اتاق پهلویی می خوابید، از کنسرت شبانۀ او بیدار می شد و فریادش به آسمان می رفت:

عبدالوهاب! لال شی، ماره به خو نمی گذاری.

اعضای خانواده اجازۀ خواندن و نواختن نداشتند. هنر و باز مخصوصاً موسیقی در میان آنها کار پسندیده نبود و از جانب بزرگان زشت تلقی می شد. در تمام خانواده فقط مامای او که مفتش معارف بود و زود جوانمرگ شد، پنهان از چشم پدر دوتار می زد. وقتی پدر او که پدر کلان عبدالوهاب می شد در خانه نمی بود، مامای جوان دوتار را که لای یک رویجایی پیچانده بود، از رواق رختخواب ها که پنهانگاه دوتار بود، بیرون می کشید و برای ساعتی تارهای آن را به صدا در می آورد. یک روز که عبدالوهاب دوتار را از پنهانگاه کشیده و می نواخت، مامایش وارد اتاق شد. دوتار را از دست او گرفته و بر دیوار زد و شکست و بعد تا زنده بود دیگر دست به دوتار نزد.

عبدالوهاب اما در جریان مکتب در هرات در جشن ها و برنامه های مکتب اشتراک می کرد و در آن ها به آوازخوانی می پرداخت. یک ماه پس از آن که در جوزای 1334 به کابل آمد، یکی از بستگان او را نزد حفیظ الله خیال به رادیو کابل برای آوازخوانی برد. صنف هشتم بود. خیال از او پرسید، چه را می خواهد بخواند. گفت، سیاه موی و جلالی را. آن روزگار نشرات رادیو به صورت زنده بود. فردایش این آهنگ او از طریق امواج رادیو تا دوردست ها به گوش ها رسید.

عبدالوهاب رفته رفته صاحب نامی در میان آوازخوانان شد و صدایش نه تنها در افغانستان بلکه در چندین کشور به گوش ها رسید و بر دل ها نشست. او تنها به آوازخوانی اکتفا نکرد بلکه به ساختن آهنگ نیز دست زد. چند بار که خواند، استاد غلام حسین، پدر استاد سرآهنگ آواز او را پسندید. از او تقاضا کرد برایش شعر بیاورد تا او آن را آهنگ کند. عبدالوهاب شاگرد استاد غلام حسین شد. استاد برایش آهنگ می ساخت. گاهی در کورس خانگی او و زمانی در کورس استاد در رادیو کابل اشتراک می کرد و از استاد موسیقی می آموخت. در پهلوی آن، شامل کورس موسیقی مستر فریمن امریکایی شد که از جانب رادیو به میان آمده بود.

مددی برعلاوه، دست به قلم برد و در مورد موسیقی نوشت

مددی برعلاوه، دست به قلم برد و در مورد موسیقی نوشت

چند سال بعد که ثبت نوار در رادیو آغاز شد او اولین آهنگ ثبت شدۀ خود را خواند که آهنگ از خودش و شعر از میر عبدالقادر ابهر بود.

آوازخوانی را در رادیو کابل آن وقت با نام عبدالوهاب هراتی آغاز کرد. روزگاری بود که در لیلیه به سر می برد. هنوز بیشتر از سه چهار بار به رادیو نرفته بود که معلم لیلیه از آوازخوانی او در رادیو باخبر شد. چوبکاری اش کرد و برایش گفت اگر بار دیگر بخواند، به علت بداخلاقی از لیلیه اخراج خواهد شد. آن سال دیگر جرأت نکرد پا به استدیوی رادیو کابل بگذارد. سال دیگر که متعلم صنف نهم شده بود با تغییر نام به رادیو رفت با این امید که او را نشناسند، دوباره آواز خواند. رنجی که از چوب زدن های معلم لیلیه کشیده بود باعث شد که این بار با نام "رنجور" بخواند.

بخت با او یار نشد. معلم لیلیه باز پی برد که رنجور همان عبدالوهاب هراتی است. با یک بسته چوب باز به سراغش آمد و با چوب ها به جانش افتاد. از او زدن بود و از رنجور، رنج کشیدن و فریاد کردن. در پیش چشم چهل شاگردی که در لیلیه زندگی می کردند، چندان زد که دیگر شجاعت نزدیک شدن به رادیو برایش نماند. پس از آن شکنجه، آن سال، دیگر پا به استدیو نگذاشت.

وقتی صنف دهم را در مکتب تخنیک ثانوی آغاز کرد، این آغاز را در مکتب جدید به فال نیک گرفت و باز با آهنگ های فلکلوریک هراتی رفت دنبال آوازخواندن در رادیو. مگر گویا تعصب سرحد نمی شناسد، آنجا هم برایش اخطار دادند. معاون اداری مکتب برایش گفت که اگر دوباره بخواند، زبانش را خواهد برید. این بار برای حفظ ماتقدم شده بود عبدالوهاب مددی. "چون خود در زندگی مددگاری نداشته ام، آرزویم این بود که در زندگی، من مددگار یک انسان دیگر باشم ".

پس از آن اخطار، از رفتن به رادیو منصرف شد. صنف یازدهم بود که نسیم خان، درس خواندۀ امریکا به حیث مدیر جدید مقرر شد. وقتی خواندن عبدالوهاب مددی را در جشن مکتب شنید، بسیار تشویقش کرد و به تشویق او پای مددی دوباره جرأت رفتن به استدیوی رادیو کابل را پیدا کرد.

او علاوه بر این که برای خود آهنگ ساخته، برای آوازخوانان دیگر مثل ساربان، رخشانه، پروین، ژیلا و استاد مهوش هم آهنگ ساخته است. مجموع آهنگ های ثبت شده از او در آرشیف رادیو افغانستان به 150 می رسید که پس از یک تصفیه توسط خود او، سی تای آن پاک شده و امروز تنها 120 آهنگ او در آرشیف موجود است. علاوه بر این ها دو آلبوم در افغانستان و سه آلبوم هم در ایران از او به ثبت رسیده است.

یک لست ناتمام از آهنگ های ماندگار که توسط او خوانده یا ساخته شده، می تواند چنین باشد:

آهنگ آهنگساز شاعر/مصنف خواننده

وطن عشق تو افتخارم میکیس تیودوراکیس ناصر طهوری مددی

سیاه موی و جلالی فلکلور جلالی مددی

ماه من این لحظه مددی رضا مایل هروی مددی

شیرین دختر مالدار فلکلور فلکلور مددی

هر جا که سفر کردم مددی صادق سرمد استاد مهوش

ثریا چاره ام کن فلکلور فلکلور مددی

الا شاه کوکو جان فلکلور فلکلور مددی

باد بهاری، بربط و تاری مددی توفیق هروی سلما

من لالۀ آزادم عبدالغفور برشنا ابراهیم صفا مددی و آزاده

ای جان من اسیرت مددی ــــ احمد ظاهر

ادامه دارد

نویسنده: یما ناشر یکمنش

ویراستار: عارف فرهمند

DW.COM

صدا و ویدیوهای مرتبط با این موضوع