1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه

"شوهرم می خواهد چهار زن داشته باشد"

ساعت 9 صبح را نشان می دهد که فریبا درب دکانش را با نفس نفس می گشاید. او از خانه اش در "شیرآباد " شهر مزار شریف تا دکانش که با موتر بیش از نیم ساعت وقت می گیرد، پیاده آمده است. (عکس: آرشیف)

فریبا می گوید که روزگار دشواری را سپری می کند، هرچند که او شوهر و به قولی، نان آور دارد. او می گوید: "بی پولی هم سخت آزار دهنده است؛ مخصوصا برای من که این روزها نان شب و صبحم را به زور پیدا می کنم. هر روز همین که از ساعت از 7 می گذرد، از خانه می برآیم و بیشتر از دو ساعت راه را تا دکان [پیاده] می آیم".

فریبا از شش ماه به این طرف در "مارکیت رابعه بلخی" که ویژه زنان است، مغازه داری می کند. به قول خودش، او تلاش می کند تا با یکجا شدن با دیگر زنان مغازه دار رنجش گل شود و غم هایش اندکی فراموش.

کاشکی خدا زن را هست نمی کرد

فریبا هنوز کودکی 13 ساله بود که مادر و پدرش او را عروس کردند. از دوران کودکی و نوجوانی اش خاطره های بدی دارد. او می گوید: "روزهای کودکی ام را در خانه شوهرم سخت گذشتاندم. هنوز طفل بودم که مادر شدم. بچه به دنیا آوردم. با آنکه بچه ام امیدی به زندگی برایم شده بود، ولی روزگارم همچنان دشوار می گذشت".

چند دهه جنگ سبب شده است تا بار مسوولیت هزاران خانواده بر دوش زنان بیفتد. زنانی که شوهران و فرزندان خود را از دست داده اند.

چند دهه جنگ سبب شده است تا بار مسوولیت هزاران خانواده بر دوش زنان بیفتد. زنانی که شوهران و فرزندان خود را از دست داده اند.

فریبا می گوید که چندی نگذشته بود که فرزند دومش را به دنیا آورد. او می گوید "نویدِ" کوچک در همان روزهای نخست عمرش می توانست خوشی اندکی را به من نصیب کند؛ چرا که به خاطر تولد پسر، نزد خانواده اش حرمت می شد. ولی این خوشی دیری نپایید. او می گوید: "طرف های شام بود که دروازۀ حویلی مان به شدت تک تک زده شد. بچه همسایه بود که خبر مرگ شوهرم را آورده بود. او را به خاطر دشمنی چندین ساله که با خانواده شوهرم داشتند، تنها گیر آورده و نزدیک در حویلی کشته بودند". 

فریبا چشمان پر اشکش را با روسری سبز رنگش پاک می کند؛ ولی اشک ها مجال پاک کردن را نمی دهند و روی گونه های فریبا همچنان سرازیر می شوند. می گوید: "بعد از این که بیوه شدم، فهمیدم که زندگی خیلی زشت تر از آنی شده است که شوهرم زنده بود. تا یک سال دیگر با هزار گریه و زاری در خانه خسرم ماندم؛ ولی ظالم ها بالاخره کارشان را کردند و مرا به مردی در بدل سه صد هزار افغانی نکاح کردند".

فریبا در 18 سالگی برای دومین بار عروس مردی تقریبا 60 ساله شد که او همسر و 9 فرزند داشت و دختر بزرگش از فریبا کلان تر بود. حالا که از عروسی دوم فریبا بیش از چهار سال می گذرد، چروک های روی گونه هایش او را پیرتر از یک زن 22 ساله نشان می دهد.

گریه فریبا را مجال نمی دهد تا راحت قصه کند. با عذر خواهی می گوید: "دلم نازک شده است و گریه کردن آرامم می کند. کاشکی خدا زن را هست نمی کرد. بیشتر از سه ماه می گذرد که فرزندانم را ندیده ام و دلم برای دیدارشان لک می زند".

وقتی فریبا برای دومین بار عروس شد، خسر اولش اجازه داد که بچۀ شیرخوارش را با خود ببرد؛ ولی پس از چندی شوهرش به خاطر بچه، فریبا را بارها لت و کوب کرد. فریبا قصه می کند: "شش ماه از عروسی ام نگذشته بود که یک شب به خاطر گریۀ نوید پسرم، شوهرم مرا خیلی لت و کوب کرد و بعدا از خانه کشید. در نصف شب روی کوچه وحشت کرده بودم و بالاخره به خانۀ یکی از همسایه ها پناه بردم". وقتی خسر اول فریبا از آن حادثه خبر می شود، بچه فریبا را ازش می گیرد و دیگر اجازه نمی دهد که او را ببیند.

بازار رابعه بلخی شهر مزارشریف یک فرصت اقتصادی مناسب برای زنان می باشد.

بازار "رابعه بلخی" شهر مزارشریف یک فرصت اقتصادی مناسب برای زنان می باشد.

فریبا چادر و آستینش را بر می دارد تا زخم هایی را که از لت کردن شوهرش به یادگار مانده، نشان بدهد. او در حالی که سعی می کند از تقدیری که خداوند برایش نوشته، راضی باشد، می گوید: "چی کنم؛ تقدیر همین بوده. وقتی 20 روز از عروسی ام گذشته بود، شوهرم برای اولین بار چنان مرا لت و کوب کرد که تا چند روز دیگر به سختی می توانستم حرکت کنم".

فریبا می گوید یکی از دلایلی لت و کوب کردن همیشه گی شوهرم این است که از من می خواهد بروم و برایش یک دختر دیگر را خواستگاری کنم.

فریبا با چهره خشم آلود و با صدای بلند تر ادامه می دهد: "از این حرفش متنفرم. نمی خواهم یک دختر دیگر به خاطر پول شوهرم قربانی گردد. شوهرم خیلی پول دارد، ولی بی اندازه خسیس است. این چند ماه اخیر حتا به خاطر خورد و خوراک من هم پولی نمی دهد". فریبا می گوید شوهرم می خواهد چهار زن داشته باشد.

مغازه داری، رنجم را گُل می کند

دکان فریبا پر از اشیایی است که مشتریان آنان زنان و کودکانند: وسایل آرایش، چند جوره لباس، بوت، سامان بازی اطفال، وسایل تزیینی و... . دکان فریبا با سلیقه زنانه مخصوص خودش تزیین شده است.

فریبا حکایت جالبی از تلاش هایش به خاطر ساختن دکان دارد: "از یکی از همسایه هایم شنیدم که بازار مخصوص خانم ها ایجاد شده است. با هزار زاری و گریه توانستم شوهرم را قناعت بدهم که مرا اجازه بدهد مغازه داری کنم. به او وعده دادم که همۀ مصارفم را خودم می کنم و همان یکی دو تا نانی را که هر عصر با خودش می آورد، دیگر نیاورد".

مغازۀ کوچک فریبا همه چیزش است. او می گوید: "تمام امید زندگی ام فقط دو چیز است: بچه هایم و همین دکانم".

فرخنده رجبی / مزارشریف

ویراستار: عاصف حسینی

DW.COM