1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

آلمان و جهان

دو شعر از اسد بدیع

قفس لحظه ها

چقدر بال و پر شوم، از این قفس به آن قفس

وطن شوم، سفر شوم، از این قفس به آن قفس

چقدر می شود دلم که در بهار کوچکم

درخت بی تبر شوم، از این قفس به آن قفس

گره باز و بسته ام به دست لحظه ها، چقدر

خودم شوم، دگر شوم، از این قفس به آن قفس

چهار فصل عمر من گذشت و کاش یک دمی

بهار بیشتر شوم، از این قفس به آن قفس

شبی که خواب ابرها به قطره می رسد، بیا

چو دشت تشنه تر شوم، از این قفس به آن قفس

ز واژه واژه ی سیه، رها شوم، به نام عشق

کتیبه ی سحر شوم، از این قفس به آن قفس

صدای صبح می شوم به ختم پله های شب

رها رها اگر شوم ، از این قفس به آن قفس

ز پشت میله های شب بگو چه وقت می رسی؟

مخواه، بیخبر شوم، از این قفس به آن قفس

فردایی ......

دل من پنجره یی هست به دیوار تنم

تن دیواری من، خلوت دردم، وطنم

با تو آغاز سلامم به سر کوچه ی صبح

بی تو ای عشق چی ام؟ هیچ! فقط پیرهنم

تن من زادگه ی عشق تو شد، می دانم

من اگر بی تو شوم هست همین تن کفنم

در تنم عشق خدایی ست که باور دارم

نه به دنبال اهورا، نه پی اهرمنم

من نیَم شاعر بی واژه خاموشی ها

دردها واژه من، ناله حروف سخنم

کاشتم تخم بهاری که تنم سبز شود

یاس گل کرد، مپندار گل یاسمنم

دل من معبد بوداست، به جنگم مطلب

شاعر خشم نیم، شاعر زخم چمنم

عشق پر می زند آهسته و من خاموشم

ناله شد بال قناری و قفس شد دهنم

حاجتی نیست بگویم که چه بر من بگذشت

هر کجا سرو تبر خورد، بدانی که منم