خالد چگونه نویسا شد | جامعه و فرهنگ | DW | 01.08.2011
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

خالد چگونه نویسا شد

مجموعه ی منتخب داستان های نویسا، در سال 2003 به زبان فرانسوی تحت نام «Bonjour, Douleur!» در پاریس منتشرگردید. برخی از داستان هایش به زبان های آلمانی، انگلیسی، نارویژی و هالندی و ترکی نیز برگردان و چاپ شده اند.

خالد نویسا، داستان نویس افغان

خالد نویسا، داستان نویس افغان

رویای نویسندگی در کودکی و نوجوانی بر او ظاهر نشده بود. بزرگان خانواده آرزوی «داکتر» شدنش را داشتند. اما جنگ و طبع حساسش مانع شدند: «همیشه در ذهنم می گشت که کار با خون و سیروم و زخم و مرگ چقدر دشوار و فرساینده است. روزگار جنگ بود. با خود می گفتم : اگر داکتر طب شوی در نخست باید موهایت را از دست بدهی؛ از طرفی اگر جراح باشی همه روزه باید سر و کارت با اشخاصی باشد که مرمی و چره ی راکت خورده اند، با ماین پریده اند... دشوار بود. به فراخور درک و احساسم در آن زمان فکر می کردم که اگرداکتر طب نباشم، شاید از این مصایب کمتر ببینم.»

خودش می خواست فوتبالر مشهور و یا هم بازیگر تیاتر شود. اما آن آرزوها خواب بی تعبیر ماندند: «از بخت بد نه امکان فوتبالیست شدن خوب در کشور ما وجود داشت و نه هم تیاتر حسابی در شهرموجود بود.»

خالد در 1971 در کابل چشم به جهان گشود؛ در آخرین سال های صلح و آرامش. دست چپ و راستش را در برهه ی بحران شناخت. او کودک درونگرا و حساسی بود که دوست و رفیق خاصی در مکتب و بیرون از خانه نداشت. به همین دلیل به کتاب ها پناه می برد. زمانی مکتب را در لیسه ی نادریه، تمام کرد که کابل قحطی زده و محصور، در آستانه ی سوختن بود. چیزی نگذشت که جنگ های تنظیمی و اصابت راکت به خانه یشان، ناگزیری مهاجرت را پیش آورد و با خانواده به پاکستان مهاجر شد. «روزگار بدی بود. بیش از همه به پول ضرورت داشتم. چیزی نگذشت که به وطن برگشتم و تصمیم گرفتم در کابل بمانم. از سر ناگزیری به روزنامه نگاری رو آوردم. در انیس کار گرفتم. اما زمانی که کار را آغاز کردم احساس کردم علاقه ی زیادی به این مسلک دارم. پس از آن به پول فکر نمی کردم.»

پس از تسلط طالبان بر کابل، دوباره به پیشاور مهاجر شد. گرچه داستان نویسی را در دهه شصت آغاز کرده بود، اما در مهاجرت دوباره پیگیرانه به آن پرداخت.

با انتشار نخستین گزینه ی داستانهایش زیر نام «فصل پنجم» در سال1376 به عنوان یکی از نویسندگان جوان و بااستعداد در حلقات ادبی- فرهنگی پناهندگان شناخته شد. از آن زمان تاکنون کیفیت آثار ادبی و همزمان با آن شهرتش رو به تعالی بوده است. مجموعه ی داستانی دومش به نام «تصورات شب های بلند» در سال 1379 و نخستین رومانش به نام «آب و دانه» در سال 1385 انتشار یافتند.

مجموعه ی منتخب داستان های نویسا، در سال 2003 به زبان فرانسوی تحت نام «Bonjour, Douleur!» در پاریس منتشرگردید. برخی از داستان هایش به زبان های آلمانی، انگلیسی، نارویژی و هالندی و ترکی نیز برگردان و چاپ شده اند.

«از بخت بد نه امکان فوتبالیست شدن خوب در کشور ما وجود داشت و نه هم تیاتر حسابی در شهرموجود بود.»

«از بخت بد نه امکان فوتبالیست شدن خوب در کشور ما وجود داشت و نه هم تیاتر حسابی در شهرموجود بود.»

«راستش هرگز تصمیم نداشتم داستان نویس شوم. یک روز تنها برای این که به یک علاقه مند داستان، نشان بدهم که من هم داستان خوانم و هم می توانم بنویسم، چیزی نوشتم. داستانی بود خالی و سرگردان میان داستان های پولیسی و رمانس. پس از آن داستان هایی نوشتم و خود را کشف کردم. رو آوری به داستان نویسی برای من یک حادثه ی تصادفی بود.»

اما گویا این تصادف، خالد را در کشف نویسا کمک کرد. نویسا، آفرینش داستان را برای خودش «یک نوع تخلیه ی روحی و احساسی» می داند. شاید به همین جهت است که هر داستانش را تکه ی جدا شده از ذهن و وجود خودش می پندارد.

نویسا، قبول دارد که نویسنده باید با «فوت و فن های نویسندگی آشنا باشد»، اما این «فوت و فن» را تابو قرار نمی دهد: «طوری می نویسم که دلم می خواهد. با شیوه ی کارم مشکلی ندارم. شاید خواست من در کل از خالد نویسا، این است که اگر می توانی چیزی بنویس که آن را دیگران نتوانسته اند بنویسند؛ در غیر آن قلم را بگذار کنار و برو پی کار دیگری که یک لب نانی داشته باشد.»

از هشت سالی به اين سو در دفتر راديو آزادي در کابل ويراستار برنامه هاي آموزشي است. براي اين راديو برنامه ی «هفت شهرعشق» را كه درمورد مسايل ادبي و هنري است نيز تهيه مي كند.

پرتو نادری، در مورد مشغولیت نویسا می نویسد: «گاهی کار کردن در چنین رادیوهایی، سوهان اندیشه، تخیل و آفرینش هنری- ادبی است. هرچند ظاهراً چنین بر می آید که نویسا همچنان به کارهای آفرینشی خود ادامه می دهد، چنان که هم اکنون گزینه ی دیگری از داستانهایش را زیرنام «راه و چاه» آماده ی، چاپ کرده است؛ ولی آن گونه که من می بینم نویسا دیگر آن شور پیشین را ندارد. خسته به نظر می آید. گویی چیزی در او شکسته است که چنین مباد!»

اما می دانیم که نویسا دیگر جوان مجرد مهاجر نیست. همچنان او که نتوانسته بود در دهه هفتاد تحصيلات عالي اش را به خاطر جنگ و مهاجرت ادامه دهد، اكنون در رشته ی روابط بين الملل علوم سیاسی مصروف تحصيل است.

نویسنده یی که به ادبیات داستانی افغانستان «آب و دانه» آورده است، تازه سال آینده چهل ساله خواهد شد. پس شاید در آینده ی نه چندان دور، شاهد خیزش تازه یی از او شویم.

کار نویسا با نمایشنامه بیشتر در حد ویراستاری بوده است. گاهی هم به اقتضای وظفیه نمایشنامه های کوتاه رادیویی نوشته است. «...هیچ گاه کار سفارشی نکرده ام. اما نمایشنامه ی «دموکراسی و ارزشهای آن» که برای سلسله ی «بشنو و بیاموز» نوشته ام، یک کار سفارشی بود. خواستم خودم را بیازمایم که آیا می توانم به سفارش دیگران اثر خوبی بنویسم، یک زور آزمایی بود. وقتی دیدم خلاف انتظار خودم، نتیجه خوب و جالب است، خشنود شدم. نمایشنامه را که تمام کردم، آرزو نمودم کاش باز هم ادامه می یافت؛ زیرا تازه با شخصیت ها آشنا شده و خو گرفته بودم. حرف های زیادی هم برای گفتن باقی بودند؛ همان سان که تا رسیدن به اجماع برای پذیرش دموکراسی، راه دشوار گذاری را پیش رو داریم.»

دویچه وله

ویراستار: عاصف حسینی

DW.COM