بحران هويت درميان جوانان | مصاحبه ها | DW | 02.06.2006
  1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

مصاحبه ها

بحران هويت درميان جوانان

يکي ار دشواري هاي عام در ميان جوانان افغانستان بحران هويت است ، و يکي از عوامل اين بحران را مي توان زيستن در دوفرهنگ بيگانه و از هم متفاوت خواند . با پژوهشگر و نويسنده جوان آقاي درياباري که در کشور بلژيک زندگي مي نمايد اندکي به گوشه هاي اين مشکل پرداخته ايم .

عوامل دروني وبيروني، اميدي را براي جوانان باقي نمي گذارندکه بتوانندبه عنوان يک الگوي انسجام يافته و سيستماتيک حضور پيدا بکنند.

عوامل دروني وبيروني، اميدي را براي جوانان باقي نمي گذارندکه بتوانندبه عنوان يک الگوي انسجام يافته و سيستماتيک حضور پيدا بکنند.

دويچه ويله : با سلام به شما ، در سرآغاز اگر به عنوان يکي از چهره هاي جوان وصاحب نظر افغانستان در مورد بحران هويت در بين جوانان افغانستان بگوييد ، زيرا جواناني که برون مرز ها زندگي دارند هم با مشکلات و در گيري هايي دو فرهنگ در جدال اند و همچنان جواناني که در داخل افغانستان هستند؛ با انواع فرهنگ هاي وارداتي به ويژه فرهنگ پاکستاني رو در رو اند .
درياباري : با عرض سلام به شما و همه دوستان سوال بسيار جامع و گسترده است و اين که چقدر مي شود درين فرصت کوتاه اصلآ به زواياي آن پرداخت ... !!!؟ فرهنگ بنابر تعريف يکي از متفکرين ، يکي از ويژه گي هاي حيات اجتماعي انسان است که با تحولات اجتماعي طبيعتآ دگرگون مي شود . جوانان ما در غرب با حضور شان و با آموزش شان از زبان دوم يا زبان کشور ميزبان ، وارد يک دنياي جديد مي شوند . و در ين کنش هاي فرهنگي و اجتماعي الزامآ در زندگي شان نيز تحولاتي پديد ميايد و ما به عنوان يک فرهنگ ملي افغاني ، يک الگوي سيتماتيک نداريم . در افغانستان متآسفانه با اين بحران هايي که دچار بوديم جنگ و ااقتصادناسازگار و امثال آن ، ما نتوانستيم از يک فرهنگ خرده پايي محلي به يک فرهنگ ملي برسيم . جوانان ما متآسفانه و با دلايل بسيار واضح از فرهنگ اصيل خود چندان آگاهي ندارند ، چون نه مدرسه بوده و نه مکتب ، و بنابر وجود مصايبي مجبور به فرار و اسکان گزيني در جايي ديگر شده اند ، بنابراين اگر بخواهيم يا نه ، تآثير گذاري هاي فرهنگ هاي ديگر محسوس مي شود و بسيار مواردي که در فرهنگ ما قابل دفاع نيست طبيعتآ همه نابود مي شوند . مثل لنگي پوشيدن و نصوار کشيدن و پوشيدن شلوار هاي عجيب و غريب . از همه ي اينها که نام بردم اينهمه، طبيعتآ جاي خودرا به يک پديده ي تازه تري مي دهند و انساني که از محيط خودش کنده مي شود و به عنوان مهاجر در يک جامعه ديگر زندگي مي کند ، بسيار مشکل است ؛اينکه به جزء از بخش فرهنگ خود که در ضمير ذهني اش جاگير شده باشد ، ولي رويکرد هاي ديگر بسيار به سادگي جا عوض مي کند .
دويچه ويله : شما در مورد تحميل نظريات بزرگان و سرسفيدان که به نوعي به فرهنگ و سنت مردم افغانستان مبدل شده ، چه مي گوييد ؟
درياباري :متآسفانه يا خوشبختانه بگويم ، يک ديدگاه تازه اينست که عصر امروز عصر موسفيدي نيست ، يعني اين که ديگر ريش سفيد يا موي سفيد عنوان معنويت و احترام راندارد . در دنياي امروز غرب، ريش سفيد و موي سفيد ، علامت کهنگي و فرتوتي و پوسيده شدن را دارد وانسانها طبيعتآ بسوي جوان شدن ميل مي کنند که انعکاس اين مسآله را درپوشش ، درگفتار، درنشست ها و در انتخاب موسيقي و امثال آن صدق مي کند .
گذشته از آن يک نکته ديگر اين که، وقتي که برق و تلويزيون در يک خانه آمد، ما در برابر جهاني از زرق و برق ، همچنان کمپيوتر و دريچه هاي بسيارديگر که ما با آن به دنياي ديگر سفر مي کنيم و ما بدون يک پشتوانه فرهنگي قوي که متآسفانه نداريم ، مواجه مي شويم . متآسفانه که جوانان ما دارند بسوي يک اضمحلال مي روند.
دويچه ويله : اين همه مشکلات فرهنگي و تحميل فرهنگ بيگانه را چگونه مي شود جلوگيري نمود ؟
درياباري : راه هاي جلوگيري در برابر اين هجوم فرهنگي سازمان يافته اي غرب که مي خواهد يک الگوي جهاني باشد ، به باور من خيلي دشوار مي نمايد . بناءً بصورت روشن مي شود گفت که اين معضل فرهنگي اول در يک ساختار قدرت سياسي در افغانستان که همه چيز از بالا آغاز شده ، مي توانست يا مي تواند يک شکل منظم خودرا بگيرد که متآسفانه که ما در کشور خود افغانستان، اين بحران را بصورت بسيار واضح مشاهده مي نماييم ؛ چه در اتنخاب سرود ملي ، چه در انتخاب افراد و اشخاص و چه در انتخاب زبان ملي و امثال آن .
جمع اين عوامل دروني و بيروني ، اميدي را براي جوانان باقي نمي گذارند که بتوانند به عنوان يک الگوي انسجام يافته و سيستماتيک در غرب بتواند حضور پيدا بکنند.
دويچه ويله : آقاي درياباري ، برعلاوه سه دهه جنگ در افغانستان چه عوامل ديگري را شما در اين فقر فرهنگي مي بينيد که تا حال افغانستان نتوانسته است از فرهنگ قبيلوي ، روستايي و قشلاقي بيرون شود و برود به طرف يک فرهنگ ملي فراگير ؟
دياباري: عرض کردم که فرهنگ يک ميراث اجتماعيست . مسلمآ وقتي که جامعه تغيير نکند فرهنگ هم از پويايي مي افتد . جامعه اي را که ما ديديم ، جامعه اي جنگ زده وعقب افتاده ، برعلاوه آن اقتدار منحط سياسي که از عقب ماندگي، عدم آگاهي مردم و ناپويايي فرهنگي سود بسيار بردند. و آگاهانه به جاي اين که مردم را بسوي باروري فرهنگي بکشانند ، مي برند بسوي مزخرفات مافيايي .

مثلآ کشت کوکنار در افغانستان جزء فرهنگ نبود که امروز افغانستان نمادي شده شبيه کاليفرنياي دوم. با آنکه کشت کوکنار جزء فرهنگ ما نبود ، در وطن ما به قول ملل متحد بالاتر از پنج ميليارد دالر پول و عايد آن از اين منبع حرام است . از اين پنج ميليارد شايد 5ـ تا 10 نفري سود بگيرد نه همه ي ملت . ولي وقتي که مردم با چنين پديده ي روبرو مي شوند از لحاظ فرهنگي هم تآثير گذاري دارد. مردم مي روند بطرف جهان مافيايي که در آن همه ارزش هاي انساني مثل برادري خويشاوندي ، نوع دوستي ، مهمان نوازي ، غيرت و ... در برابر يک پديده ي بنام پول و زر اندوزي از بين مي رود و مضمحل مي شوند .
معنويت و فرهنگي را که ما تجربه کرده ايم در گذشته ها ، به عنوان يک فرهنگ اسلامي ووطني بودولي حالا تبارز فرهنگ جديد را هم ما در بدترين و شرم آور ترين شکل آن مي بينيم ؛اين که برادر کشي ها بخاطر پول و قدرت صورت گرفت . اينها جزء از عوامل وارد شده و ديکته شده و سازمان يافته براي سود و منفعت گذاري سياسي و قدرت طلبي است .
دويچه ويله: روشنفکر افغانستان در اين راستا چه کرده و يا چه کارهايي بايد مي کرد ، و در ضمن روشنفکر برون مرز افغانستان چه سهل انگاري ي کرده اند که امروز جوانان در يک بحران بسيار شديد هويت قرار مي گيرند .
درياباري: عرض کنم که؛ روشنفکران افغانستان در مجموع خود دچار يک بحران سياسي هستند يک روشنفکري که ديروز از سوسياليزم دفاع مي کرد امروز مي بيند که دچار بحران هويت شده و در پهلوي امپرياليزم قرار مي گيرد . يک مسلماني که ديروز ادعاي اسلام مي کرد؛ مثل سياف ، مي رود در پهلوي امريکايي ها قرار مي گيرد و امثال آن .
روشنفکراني که هم نظريه پرداز بودند و هم در جنبه ي عملي فعال بودند ، اعتبار خود را از دست داده اندو در جامعه ديگر هويت روشنفکري از اعتباري که در دوران دانشگاه کابل بود و مثلآ مسعود پديد آمد و امثال آن ، جنبش هاي فرهنگي سياسي و احزاب پديد آمد جاذبه هايي داشتند ، رهبر هاي بودند چه در چپ و چه هم در راست .
اينها در يک تطور تاريخي همه مضمحل شدند و فريب خورده از آب درآمدند ، دو کسه شدند . اينها همه يک طرف قضيه ؛اماطرف ديگرقضاياما ديگر به عنوان يک متفکر ، به عنوان يک روشنفکر نخبه اي که ايجاد فکر کند ما در افغانستان بسيار کم داريم و بسيار نادر است که بتواند فکر ايجاد کند. بايد افزود که ايجاد فکر و پرورش فرهنگي الزامآ بريک پشتوانه قوي اقتصادي نياز مند است که جمعي از روشنفکران با اين پشتوانه مي توانند وارد ميدان شوند.ولي روشنفکر ما به ويژه آنهايي که در غرب اند نان خوردن خودرا ندارند از صبح تا شام به جان کندن و مزدور کاري سرگردان اند که آنهم فقط مصارف شخصي و پرداخت محصول برق و آب آنان را به مشکل اکتفاء مي کند . بنابرين روشنفکر مجال فکر کردن را بسيار کم دارد و در نهايت اگر کاري مي کنند و به مسآله مي پردازد توجيه پردازي مي کنند و نمي تواند به شکل منظم و قوي وارد ميدان شود .
دويچه ويله : با امتنان از شما آقاي دريا باري .
درياباري : تشکر فراوان از شما نيز.

مطالب مرتبط