1. Inhalt
  2. Navigation
  3. Weitere Inhalte
  4. Metanavigation
  5. Suche
  6. Choose from 30 Languages

جامعه و فرهنگ

استاد مهوش، بانوی آوازها (1)

مادر که اشک های بی دریغ بانو را دید، سراپا مادر شد. فراموش کرد که تا چند ساعت پیش تر قصد کشتن او را داشت. از کاری که در حق او کرده بود پشیمان شد. او را بخشید و بعد هر دو یکجا گریستند.

اشک و اعتراف

"استاد مهوش، بانوی آوازها" بخش دیگری از سلسله معرفی هنرمندان است که تحت عنوان «یک پنجه ساز؛ گپی با هنرمند» نشر می شود. یما ناشر یکمنش، نویسنده افغان و همکار صدای آلمان تهیه این سلسله برنامه ها را به عهده دارد. برخی دیگر از هنرمندان افغان نیز در این برنامه معرفی می شوند.

بخش نخست

وقتی داکتران دانستند که مریض شان کیست، تلاش های شان افزون تر شد. چهار داکتر جمع شدند و پس از آن که میان خود مشوره کردند، یکی از جمع شان، آن که سالخورده تر و با تجربه تر بود بر بالینش آمد و گفت: بانو! ما آنچه در توان داریم انجام خواهیم داد ولی من ناگزیرم بگویم که چانس زنده ماندنت فقط ده درصد است. داکتران رفتند که مقدمات جراحی را آماده کنند. بانو که قبل از آن، سه دختر به دنیا آورده بود، دستی بر شکم برآمده گذاشت و مرواریدهای اشک، این پیشقراولان ناامیدی، به سوی دامنش دویدن گرفت. نمی دانست، فرزندی که انتظار آمدنش را دارد، دختر خواهد بود یا پسر. اما آن لحظه فقط به آن ده درصد چانسی که برای زنده ماندنش پیش بینی کرده بودند، می اندیشید. به نظرش کم آمد. اشک ها بیشتر شد. جاری تر شد. فکر کرد شاید این ده درصد را هم فقط برای دلخوشی او گفته اند. دامنش پر از مرواریدهای لرزان اشک شده بود.

فکر کرد، حال که قرار است بمیرد، باید اعتراف کند. باید حقیقت را به مادرش بگوید. با خود در کشمکش شد. لحظه ها می گریختند. دقیقه ها بی توجه به ساعت، فرار می کردند. مادرش داخل اتاق شفاخانه شد. دیگر اختیار از کف بانو بدر شده بود. دستان مادر را بر چشمان پر اشک مالید و گفت: مادرک من! شاید تا آخر این روز من دیگر در جمع فرزندان تو نباشم. در این دم آخر ولی اعتراف می کنم که دخترت خوانندۀ رادیو بود و بدون اجازۀ تو این کار از او سر زده؛ قبل از مرگ اما از تو طلب بخشش می کند. ببخش، مادر! در دم مرگ او را ببخش.

مهوش در سال 1326 خورشیدی در کابل دیده به جهان گشود.

مهوش در سال 1326 خورشیدی در کابل دیده به جهان گشود.

مادر که اشک های بی دریغ بانو را دید، سراپا مادر شد. فراموش کرد که تا چند ساعت پیش تر قصد کشتن او را داشت. از کاری که در حق او کرده بود پشیمان شد. او را بخشید و بعد هر دو یکجا گریستند.

بی بی هاجره مادر بانو که خط را زیبا می نوشت در اول معلم فارسی بود ولی پسان تر معلم قرآن شد. او با آموختاندن کلام آسمانی، دروازۀ مسلمانی را بر روی دختران مکتب می گشود. او که از اسحاق زی های قندهار بود، چهل سال از عمر خود را به معلمی در لیسۀ زرغونه که آن وقت ها به آن بوستان سرای می گفتند، گذشتاند. بی بی هاجره چهارمین زن محمد ایوب بود و با او شش دختر و یک پسر داشت. محمد ایوب از چها زن خود صاحب سیزده دختر و سه پسر بود. او از مردم کشمیر بود که با خانواده و دو فرزند خود از آنجا به کابل فراری شده بودند. در کابل، محمد ایوب زبان فارسی را آموخت و به بازرگانی اشتغال داشت.

وقتی در شهر کابل در 1326 خورشیدی، بانو دیده به جهان گشود، نامش را گلالی گذاشتند و لقب فریده را برایش برگزیدند. بر خلاف دیگران، لقب او جانشین نام او نشد و در خانه همه او را گلالی صدا می زدند. از جمله خواهران، فقط چهار نفر شان اجازۀ رفتن به مکتب را یافتند. گلالی را شامل لیسۀ زرغونه کردند و در صنف هفتم بود که به لیسۀ رابعۀ بلخی تبدیل شد. او پس از صنف هفتم دیگر سراغ مکتب نرفت و چون پدرش ورشکست شده بود، باید سهم خود را در کمک به خانواده ادا می کرد. توسط شوهر یکی از همکاران مادرش به وزارت فواید عامه معرفی شد و شروع کرد به کار کردن نیم روزه در آنجا.

بعد از آن به حیث تایپست در وزارت معادن و صنایع به کار آغاز کرد. چون همکاران را از کار می کشید، برطرفش کردند. آمد به وزارت مالیه. هژده ساله بود. جوانی به نام فاروق نقشبندی که چهار سال از او بزرگتر بود به خواستگاری اش آمد. پدر از جانب او موافقت کرد و برخلاف سنت روزگار، عکسی از شوهر آینده را به دختر نشان داد. پس از شش ماه نامزدی در سال 1344 خورشیدی با هم عروسی کردند. وقتی در خانۀ شوهر می خواستند برایش لقبی بدهند، گلالی به یاد لقب خانۀ پدری افتاد و از آن یاد کرد و بدین ترتیب در خانۀ شوهر بود که شد فریده.

در وزارت مالیه، هرگاه در خانه پُری کردن فورمه ها اشتباهی از او سر می زد، به عنوان جریمه مقداری از معاش او را کم می کردند. پس از ازدواج آمد به وزارت مخابرات. پانزده روز از عروسی شان که گذشت، فاروق شوهرش رفت به عسکری. روزی پس از کار در راۀ خانه با زرغونه آرام، هنرمند تیاتر سر خورد. آرام هم کوچگی آنها در کارتۀ چهار کابل بود. وقتی برایش از شرایط سخت زندگی خود قصه کرد، آرام او را برد به ریاست کلتور. به حیث تایپست در ریاست کلتور شروع به کار کرد. بعد از آن که ریاست منحل شد، آمد به رادیو افغانستان و تایپست مدیریت موسیقی آنجا مقرر شد.

در جستجوی زیبایی

«از خوردی ها علاقه به حسن و زیبایی داشتم. یادم است که حتی با دختران بد رنگ نمی خواستم بازی کنم. یک روز با خواهر خوردترم بر روی زینه ها نشسته بودم و از همه چیز و همه جا صحبت می کردیم که به خواهرم گفتم، اگر شوهرم جوالی هم باشد، مهم نیست اما باید که مقبول باشد. پدرم تصادفاً این گفت و گوی ما را شنیده بود، از همین خاطر وقتی مرا با فاروق نامزد کرد، عکس او را برایم نشان داد.»

گلالی شاید در صنف ششم مکتب بود که حس کرد، درس و مکتب دلتنگش می کند. الفت او با املأ و انشأ و تاریخ و جغرافیه قطع شده بود. درس خواندن را فراموش کرده بود. در خانه، هرگاه احوال بی پروایی او در صنف، برای پدر و مادر می رسید، دست آنها برای زدنش بلند می شد. او اما به درس علاقه نمی گرفت. کار به جایی رسیده بود که مادرش نزد همکاران خود واسطه می شد که دخترش را نمره کامیابی بدهند. وقتی معلم از حملۀ سلطان محمود غزنوی به سومنات می گفت، گلالی به لتامنگیشکر و آواز جادویی او می اندیشید. وقتی هم معلم از کور کردن برادرانۀ شاه زمان به دست شاه محمود حکایت می کرد، گلالی با تمام احساس خود، آهنگی از ژیلا را آهسته و پنهانی با خود زمزمه می کرد.

سیزده ساله بود که در کنسرت های مکتب در روزهای جشن معلم به آوازخوانی پرداخت. هنگام تفریح دختران دورش جمع می شدند و بالای میز برایش ضرب نوازی می کردند؛ او آهنگ معروف لتا، "جایی تو جایی کها" از فلم تکسی درایور را که در کابل برای آن تصنیف " میری تو میری کجا" را ساخته بودند، می خواند. در صنف هفتم در جشن معارف خوب درخشید. ادارۀ مکتب به پاداش آن برایش یک کرۀ زمین، یک قلم نوک طلا و یک کتابچه جایزه داد.

پس از آن که ترک مکتب کرد، زمزمه های پنهانی او دور از نگاه خانواده، در مکان کار هم ادامه یافت. از وزارت معادن و صنایع به دلیل این که همیشه زمزمه می کند و مانع کار کردن دیگران هم می شود، برطرف شد. عادت زمزمه کردن اما با او باقی ماند. در میان هنرمندان، در ریاست کلتور زمزمه های او خریدار یافت و ناهید که خود آواز خوان بود آواز او را خوش کرد. در تفریح در یکی از روزها که از دفتر به زیر سایۀ درختی پناه برده بودند، ناهید از او خواست بخواند و او هم با او هم آواز خواهد شد. آن روزها، نذیر بیگم خوانندۀ پاکستانی به منظور اشتراک در جشن استقلال به کابل آمده بود و آهنگی از او بر سر زبان ها بود: فرصت کشمکش مده، این دل بیقرار را.

یما ناشر یکمنش، نویسنده این سلسله معرفی هنرمندان

یما ناشر یکمنش، نویسنده این سلسله معرفی هنرمندان

گلالی در میان همکاران، بی خیال شروع کرد به زمزمه کردن همین آهنگ. آهنگ که به پایان رسید صدای چک چک کسی بلند شد. همکاران که تا آن لحظه خیال می کردند تنها هستند، همه یک جا به سویی که صدا از آن سو آمده بود، روگشتاندند. چک چک ها از معاون ریاست، حفیظ الله خیال بود. این آهنگساز با تجربه در همان چند لحظۀ کوتاه، بشارت ظهور یک صدای ماندگار را شنید. برای آن که این بانوی جوان بتواند در رادیو بخواند باید با شوهر او صحبت می شد. فاروق نقشبندی از بچه های کوچۀ درخت شِنگ، خود از شنونده های موسیقی غزل و کلاسیک بود. استادان که در ماۀ رمضان و غیر آن، کنسرت می داشتند، بی خبر از خانواده می رفت و ساعت ها با شنیدن موسیقی، عطش موسیقی شنیدن را سیراب می کرد. برای شوهر هم جلب موافقت خانوادۀ خودش ضروری بود. پدر او در جواب پسر گفت، اگر فکر می کند که زنش در میان این همه مردم، خود را "نگاه" کرده می تواند، از جانب او اجازه است. حفیظ الله خیال شعر "روزگاری شد که گرد ما هوا نگرفته است" را برای گلالی که اینک در خانوادۀ شوهر، فریده شده بود، کامپوز نموده و نام هنری مهوش را برایش انتخاب کرد. در عقرب 1346 خورشیدی، مهوش با نشر این آهنگ از رادیو، گام در راۀ هنر موسیقی نهاد.

تا سال ها پدر و مادر او نمی دانستند که مهوشی که از رادیو می شنوند، همان گلالی خودشان است. اولین آهنگش که نشر شد یکی از خواهر زاده ها شک کرده بود که شاید صاحب آن آواز او باشد اما مهوش انکار کرده بود. بی بی هاجره مادر مهوش زنی سختگیر بود. روزی که چادر یکی از شاگردانش از سرش افتاده بود با عصبانیت بالایش فریاد کشیده بود: بد اخلاق! نمی خواهی چادر بر سرت کنی؟ یک نمرۀ تهذیبت را کم می کنم! شاگرد گفته بود: معلم صاحب، فقط به خاطر افتادن یک گوشۀ چادر از سرم، یک نمرۀ تهذیب مرا کم می کنی، پس چند نمرۀ تهذیب دخترت را که در رادیو می خواند، کم می کنی؟

با این واقعه، زنگ ها در گوش اعضای خانواده به صدا در آمد. مادر که خانه آمد، با شوهر مهوش پرخاش کرد که عزت و آبروی شان را برباد داده است. برادران پولیس را خبر کردند و آنها فاروق را به زندان بردند.

آن روزها مهوش منتظر تولد دختر چهارمی خود بود. مادر و مامایش به قصد پاک کردن دامان خانواده از این لکۀ ننگ، قصد کشتن او را کردند و او را "چیزخور" کردند. خداوند زیبایی ها اما او را حیات دوباره بخشید و مهوش پس از جراحی از مرگ نجات یافت.

سال 1991 میلادی عرصۀ زندگی برای او در کابل تنگ شد و رخت سفر به سوی پاکستان بست. مدتی را در پاکستان گذشتاند و از آنجا به سوی امریکا کوچید و تا امروز در ایالت کالیفورنیا با پنج دختر و ده نواسه و فاروق نقشبندی زندگی می کند.

او در مورد فاروق می گوید: «جدا از این که مرا در درست خواندن اشعار کمک می کند، پشتیبان بزرگ من در راۀ دراز هنر و زندگی بوده است».

فاروق با اشاره به سختی های زندگی هنرمندان موسیقی می گوید: «مهوش نهال هنر را با اشک خود آبیاری کرده است».

بخش دوم مقاله را اینجا بخوانید.

نویسنده: یما ناشر یکمنش

ویراستار: عارف فرهمند

یادداشت: استفاده از سلسله «یک پنجه ساز؛ گپی با هنرمند» بدون ذکر منبع و لینک گذاشتن، مجاز نیست.

DW.COM

WWW links

صدا و ویدیوهای مرتبط با این موضوع